ميرزا محمد على وفا زواره اى
266
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
نه حبّ مدحت اندر سر ، نه قدرت ز آن شود برتر * كسى كت اين گمان دارد زهى خذلان و نادانى تو را خلّاق عالم ساخت چون فرمانده صامع * به هرجا از تو بايد رفت هردم تازه فرمانى گذار بر زمين پيشت ، فلك پيشانى طاعت * در آن مجلس كه فرمانى ز يزدان بر زبان رانى كسى كش خاطر آمد كنج وحى منزل از ايزد * دو گوش حق نيوش آرد فرا بر ژاژ هذيانى به غير از چند تن زينان به دانش فرق ناكرده * صدف از لؤلوى بحرى ، خزف از گوهركانى بود اين نكته بر دانشوران روشن كه مىخواهى * چو ديگر اهل فضل اينان ز ورطهء جهل برهانى ولى اين جمع را عار آيد از تعليم و آموزش * ازآنرو نظمشان چون خاطر من در پريشانى من اينان را سخنپرور ، كت اينانند مدحتگر * من اينان را ثناگستر ، كت اينان در ثناخوانى سروش آن كودك فرزانه كز ششماهه تعليمم * چنانى شد كو بود قادر در آيين سخندانى اگر باشد به سالى دو ، به لطف دانشآموزت * زند با انورى پهلو ، شود هم گفت خاقانى تو را گفتِ نكو شايد درى آن گفته يا تازى * سخن سنجيده مىبايد چه سريانى چه عبرانى سخن را خود وطن جز طبع صافى نى چه حاصل زين * كه اين مازندرانى باشد و آن هست كرمانى ؟ ( 1345 )